توضیحی برای درک متقابل با خونندگان این سایت

 سلام به همه.

ممنون که زحمت ارائه کامنت رو کشيديد. و اما: اگر چه کامنت‌های ارائه شده مضمون انتقادی شدیدی نداشت که بخوام از موضع دفاع ظاهر بشم، و کما اینکه اصولاٌ سعی کردم همیشه مثل دفتر سفیدی باشم که اگر چه برخی از صفحاتش پر از اندیشه‌های فعلی درونم هست اما صفحات سفید نیازمند فهمش بسیار بسیار بیش از سیاه نوشته‌های روش هست و حرف و نظر و نقد هر کسی سعی میکنم به راحتی توش جابشه. با این همه فکر کردم نوشتن سطور زیر کمکی برای درک متقابلم با خونندگان این سایت باشه تا در گفتگوهای احتمالی در بخش نظرات از هم بهره بهتری ببریم.

اول اينکه هيچوقت منظورم اين نبوده و  نيست که چيزی بنويسم که بر اون انتقادی وارد نباشه، چون هم میسر نسیت، هم از من بر نمیاد و هم اینکه فکر میکنم لازم نیست. یعنی اصولاٌ نوشته‌های خوب رو اونی نمیدونم که هیچ انتقادی بهش وارد نباشه اگر چه این صفت اغلب میتونه مهم و تا اندازه‌ای ارزشمند باشه. بلکه به نظرم میاد که مهمه که نوشته در راستای پیامی که در اون نهفته موفق باشه و تا جایی که میشه بسته به جامعیت مخاطب و ایده مورد نظر، نوشته مربوطه جامع باشه و تا جایی که میسر هست بسته به همون چارچوبها منطقی و اخلاقی. و طبیعتاٌ به دلیل تفاوت زیاد دیدگاه‌ها مخصوصاٌ در جامعه در حال گذر ما، تفاوت تعریف و برداشت حداقل موارد امکان انتقاد پذیری نوشته ما رو به همراه داره چه برسه به اینکه شاید ما در نوشتن و خواننده در خواندن با خودمون هم منطقی، صادق و صبور نباشیم. هیچ وقت هم مد نظرم نبوده و نیست که بخوام چیزی رو که درون خودم دارم به کسی با اصرار تجویز کنم، بلکه سعی میکنم چیزی رو که حس میکنم و میبینم توضیح بدم شاید اگر کسی در این بین در جستجوی مبهم مشابهی است، از شنیدن این اصوات گاهاٌ مشابه به تنهایی خود در این جستجو شک کند و با شکستن سکوت پیرامون خویش و من به من به ما بگوید که ما تنها نیستیم وقتی که در این تنهایی شریک هستیم… حتی برای دقایقی…

 و اگر که بخوام کمی توضیح بدم راجع به نوشته قبل “کودک پیر” و نظرات مربوطه اون: دوستی نوشته که: کاش به واقع انقدر حقير بوديم که ميتوانستيم قبول کنيم که انچنان مهم نيستيم… از دیدگاه احساسی شاید کاش شاید هم نه… اما از دیدگاه منطقی هیچ جواب خوب یا بدی برای این کاش به نظرم نمیاد (شاید نوشته مربوط به پست” کمي درباره چيستي زندگي و آدمها” منظورم رو بیشتر برسونه). ضمناٌ اصلا مد نظر من تایید به درستی یا خوشحالی یا ناراحتی از حقارت آدمی نبوده، بلکه اشاره به کوچکی آدم متعارف در جامعه ما و غفلت از عظمت درک این کوچکی است که عظمت واقعی آدم از اون هست و جالبه که اغلب اون وجهه حقیر آدمی معترض به این درک عظیمی است که اتفاقاٌ بالاترین وجه آدمی است. نکته بسیار عجیب و جالبی در احساس درست و نادرست و متناقص حقارت آدمی نهفته هست که من اسمش رو میذارم “چرخه تناقض و آبشار انرژی” که شاید تا حدی در راستای نظر این دوست باشه که سعی میکنم در پست‌های بعدی راجع به اون بنویسم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.