مردگان را به بارش تو نيازي نيست

اينکه دیر به روز کردم درسته… امیدوارم تلنگرهای شماها منو تو این وبلاگ فعالتر کنه..

 خوب البته من وبلاگ آدمها رو باز نکردم برا چند ماه من اونو براي چندين سال اگر دست حق ياري کنه در نظر گرفتم… اما برا توسعه اوون توي اين چند ماه خيلي عجله ندارم چون واقعيتش فرصت کم هست و طراحي قالب هم لازم داره… به دلیل برنامه‌های سفر و دفاع از تزم شايد کار اصلي اونو از چند ماه بعد شروع کنم. ضمناٌ با اينکه چند مطلب نسبتاٌ مناسب اخیراٌ مد نظر داشتم  به نظرم اومد یکی از نوشته‌های قبلی رو (مردگان را به بارش تو نيازي نيست ) ایجا تجدید کنم چرا که گاهی هر روز حسش میکنم…

مردگان را به بارش تو نيازي نيست

او دلش گرفته بود… به آدمها فکر ميکرد… به آنهايي که در کوير تشنه مانده بودند… به انسانيت فکر ميکرد به اينکه انسان بايد به خدا برسد … او غضبناک از ابر کم سخاوتي بود که گاه‌گاهي بر کوير مي‌باريد و مردمان کوير را رنجانده بود… براي همين از اوج دلگرفتگي بغضي عظيم گشت و باريد …

 ابتدا ماندگان در کوير از ديدن ابرها خوشنود شدند… و از بارش اولين قطره‌ها نعره شادماني سر دادند… آنها از بارش سيراب شدند و به علامت سپاس سر بر سجده نهادند و نيايش کردند…. اما بغض او آنقدر عظيم و مهار نشده و نادانسته بود که با ادامه بارش سيلاب عظيمي گرديد… و کسي از سيراب شدگان کوير باقي نماند تا از سيراب بودن لذتي برده باشد…

بغض او آنقدر عظيم بود که بر همه جهان گسترده گرديد… او ندانست که درماندگان خانه‌هاي کوهستان‌هاي سرد نيز نصيبشان از بغض عظيم انسان دوستانه او حالا کولاکي عظيم است،… اينها منتظر تابش خورشيد بودند نه بارشي متعصب… اما بغض عظيم انسان‌دوستانه او نياز آدمها را به آفتاب هم از يادش برده بود… او مهربانانه مي‌‌پنداشت که بايد بر همه آدمها با تمام وجود ببارد…

کاش کسي ميتوانست به او بگويد که اين احساس مهربانانه دروني تو چيزي جز سيلاب گل نصيب تشنگان کوير و کولاک برف نصيب ماندگان در کوهستان نخواهد کرد…

 و او هنوز تنها صداي نعره شادمانه اوليه درماندگان کوير را ميشنيد شايد نميدانست که آنها مرده‌اند… او نميتوانست… نميتواند که بداند… او در لايه‌اي ضخيم از تعصبات گنگ خدا جويانه و انسان‌دوستانه اسير بود… که تنها از آن آب را توان عبور بود… و فرياد همه آدمهايي را که نان… که نور… که تاًمل… که آزادي… که حتي خداي… را نيز چون آب جستجو ميکردند در آن لايه ضخيم مهربانانه دفن ميکرد…

 کاش کسي ميتوانست از اين لايه ضخيم متعصب بگذرد و به او بگويد که بباراما… آرامتر… کمتر… ساده‌تر… روشنتر… به موقع… گاهي … به جايي و کساني در حد نياز… و بگذار که بعد از بارش بمانند…زنده باشند… آزاد باشند… و از سيراب شدن شاد…

کاش کسي ميتوانست از اين لايه ضخيم متعصب بگذرد و به او بگويد که مردگان را به بارش تو نيازي نيست….

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.