فاصله‌های بهینه در شناخت…. اشتیاق نزدیکی

سلام به همه

اگر که چشم انتظار مطلب تازه‌ای بودید تاخیر من رو در به روز کردن نوشته‌های اینجا امیدوارم ببخشید اگر هم که نه خوشحالم که این تاخیر شاید سبب اختصاص وقتتون به فضای مفیدتری شده باشه….

یک توضیح:

حق با دوستان خوب و با لطف هست که گاهی می‌پرسند چرا دیر به روز میکنم مطالب آدمها رو…

 اما به من هم حق بدید که معمولاٌ مطالب هر پست اینجا اونقدر طولانی و گاهاٌ محتوی چند موضوع هست که خوندنش برای مخاطب زمان بر و پر زحمت بوده و معمولاٌ ابراز تمایل به بازگشت مجدد برای مطالعه سر فرصت میکنند. با این اوصاف باز هم فکر میکنم اغلب کمتر فرصت مطالعه  کامل نوشته‌ها رو پیدا میکنند. در واقع میشه گفت گاهی مطالب یک پست (مثل پست تعصبات و ملی گرائی) معادل چند پست هست. بنابراین شاید من باید کوتا‌هتر، ساده‌تر و محدودتر بنویسم، که اغلب انجام این‌ کار برام دشوار بوده و شروع نوشتن شاید با خودم اما ادامه و فضای ایجادی پیرو اون گاهی برای خودم هم تازه، بکر و بی انتها میاد و وسعت پیدا میکنه. شاید یکی از مهمترین دلایل طولانی شدن برخی نوشته‌هام اینه که کمتر برام ممکن هست به چیزی فکر کنم و از اون بنویسم بدون اینکه ارتباط و تمایز اون رو با ده ها مطلب مرتبط و مشابه دیگه در نظر نگیرم و از اثر گذاری و اثر پذیری متقابل اون با سایر موضوعات و پدیده‌ها، بگذرم. به نظرم جامع نگری و انتقال اون در بیان و نوشته‌ها از مهمترین نکات در فضای تعاملی مورد نیاز یک جامعه به ویژه در شرایط گذر (مثل الان ایران) است که آمیخته با صدها فاکتورفردی-اجتماعی متعدد بر آمده از سنت، مذهب و تاریخ در مواجه با تحولات دنیای مدرن هست.

لذا امیدوارم خواننده عزیز این سایت نوشته‌های گاهاٌ طولانی اینجا رو مصداق چند پست در یک پست بدونن و اگر که فرصت مطالعه همزمان مطلب رو ندارند با تفکیک مطالعه اون سر فرصت اشکال دیر به روز کردن این سایت رو تعدیل کنند.

فاصله‌های بهینه در شناخت…. اشتیاق به نزدیکی… به لمس…

پرده اول:

تک درخت زیبا، پر شاخسار و خوش سایه‌ای به نظر می‌آمد، به گونه‌ای که نظر هر رهگذری را لحظاتی به خود جلب میکرد، اما در پشت حصاری نه چندان کوتاه و کمی هم صعب‌العبوردور از دسترس بود. از رهگذران بیشمار یکی کمی بیشتر اشتیاق نشان میداد به گونه‌ای که دیگر نه دیدار به هنگام عبور که عبور برای دیدار میکرد. تک درخت پشت حصار هم آن طوری که نشان میداد مغرور و دل‌سنگ نبود. عاقبت اشتیاق رهگذر در دیدار و اشتیاق تک درخت در پدیدار، رهگدر را به آشنا و تک درخت را به دوست مبدل نمود، جوری که رهگذر با کمک شاخسار آویزان درخت که به این سوی حصار آویخته بود به آن سوی حصار راه پیدا کرد. این همان چیزی بود که رهگذر می‌طلبید، نزدیکی بیشتر به درخت برای بهتر دیدن، برای در سایه‌اش آرمیدن و برای لمس کردن.

حالا رهگذر حس خوبی داشت، چون غصه حصار از بین چشمان او و درخت برداشته شده بود. رهگذر حس خوبی داشت، چون حالا میتونست پوست درخت رو لمس کنه دست بکشه بهش تکیه بده. اما دیری نپایید که که یه جورایی حس کرد این نزدیکی یه جور دوری ایجاد کرده، یادش اومد که انگاری وقتی مثل همه رهگذرها آن طرف حصار بود زیباییهای خاصی از تک درخت میدید، زیبایی دیدن تنه و شاخسارهای متراکم درخت رو با هم، زبیایی دیدن همه درخت رو. حالا که اینجا درست نزدیک درخت بود نمیشد که درخت رو خوب نگاه کنه. نمیدونست چشماش وسعت دیدشون کمه یا درخت زیادی بزرگ و پراکنده است که تماشای هم زمان همه درختی که عاشقش کرده بود میسر نیست. گاهی از خودش و گاهی از درخت عصبانی میشد اصلاٌ انگاری که درختی که عاشقش کرده بود اینی نیست که حالا داره پوستش رو لمس میکنه. گاهی هوس میکرد مثل روزهای اول از حصار بره اونطرف و مثل رهگذرای معمول دیدار در هنگام عبور کنه، اما خوب نمیشد، چون اون حالا یه رهگذر نبود. اوایل که این طرف حصار اومده بود اونقدر از شادی لمس درخت خوشحال بود که جز لطافت و طراوت چیز دیگه‌ای از نزدیکی و لمس درخت نمی‌فهمید. اما حالا گاهی زبری‌های روی درخت رو حس میکرد و این براش دلنشین نبود ،آخه اون توی ذهنش پوست صاف و یک دستی برای چنان درخت خوش شاخساری تصور کرده بود، تصوری که نه حقیقی بود و نه الزاماٌ درست و دوست داشتنی اما با اون تصور عاشق شده بود… چرا؟… انگاری که هنوز به صورت سوال هم نشده براش که چرا باید از یه درخت خوش سایه و پر شاخسارپوست صاف رو انتظار داشت، اما بعدها فهمید که از نظر بعضی ها اینطوری هم نیست.

 از همه بدتر روزی بود که توی تنه درخت لانه مورچه‌ها و روی برخی از برگها رد پای کرمها حتی کرمهای زنده رو دید، اون روز بود که جیغش درومد و با افسردگی متعاقب، از عشق و اشتیاق خودش به درخت حتی پشیمون شد، خودش رو فنا شده دید. درخت هم از این سو متحیر از تعجب و شماتت رهگذر پریروز و آشنای دیروز و پشیمان امروز، دلگیر بود و پریشان، نمی دونست که باید حقیر باشه و اندازه وسعت چشمان یا رهگذر رو به دور برونه تا بازم خوش شاخسار به نظر بیاد و زیبا. نمیدونست باید خسیس باشه و غیر طبیعی و مورچه‌ها و کرمها رو از خودش برونه (مگه میتونه؟) یا باید توضیح بده که این طبیعتش هست و از اول هم بوده (مگه رهگذر میپذیره؟). دشواری دیگه اینه که گاهی خود درخت شک میکنه که نکنه این بلای مورچه‌ها و کرمها ناشی از ورود رهگذر باشه، آخه قبلاٌ اصلاٌ با این موضوع مشکلی نداشت (نمیدونه اونقدر این مورچه‌ها و کرمها رو طبیعی میدونست و دوسشون داشت که نمیدیدشون یا اینکه شاید نبودن…؟ ).

 رهگذر حالا حس میکرد باید کمی از درخت فاصله بگیره، تا هر دو آرومتر باشن، دورتر که میشد هم درخت زیباتر بود هم کم عیب‌تر به نظر میومد، عاشقیش که باز گل میکرد فاصله آزارش میداد، دلش میخواست که دوباره نزدیک بشه، اما ترس از مورچه‌های تنه و کرمهای لای برگ دیگه نمیذاشت. توی فاصله هم که در سایه درخت بود گاهی باد میومد، فاصله بین شاخه‌ها تشدید میشد، حالا انگاری این فاصله هم دلچسب نبود. حالا نمیدونه اصلاٌ کجا باید باشه که هم عاشق باشه و شیدا و هم نزدیک… اون معنای فاصله رو با درخت گم کرده… حتی معنای درخت رو …. معنای خودش رو… چیستی زیبایی… چیستی دوستی… چیستی عشق آزارش میده. اونقدر تو سایه درخت با این حال سر در گم و افسرده مونده که سوزش تابش آفتاب یادش رفته. یادش میاد وقتی که عاشق درخت شد باهاش حرف زدو بهش گفت که چقدر آفتا ب داغ  و راه درازو آوارگی خستش کرده و میخواد تا ابد در سایه تک درخت زیبا بمونه، برای همین تک درخت با اشتیاق تمام پذیرفتش. اما اونقدر سر درگم و پشیمون توی سایه مونده که تن آفتاب نحورده رهگذر حالا بیشتر بیتاب آفتاب هست تا سایه این درخت مورچه دار و کرمو.  رهگذر از سایه درخت گریخت،… دل درخت شکست،… حس میکرد بازیچه دست رهگذر شده (بعدها فهمید رهگذر نم گرفته توی سایه که نمیتونه بیتاب آفتاب نباشه).

رهگذر بازم دچار آفتاب سوزان شد و آواره راه‌ها…. یادش میاد قبلاٌ وقتی توی آفتاب بود چقدر سایه درخت‌های خوش شاخسار دلش رو میبردند. اما حالا از پناه بردن و دل سپردن به سایه‌ها هراس داره، اما همه حجم این هراس روز افزون نمیتونه که مانع خستگی و دوام اون توی آفتاب سوزان مداوم بشه، برای همین باز هم دلش هوای سایه درخت زیبای خوش شاخسار رو کرده، نمیدونه باید پیش همون درخت برگرده؟… اما نه اون درخت پر مورچه کرمو…؟… ؟ این روزا یه درخت دیگه دلش رو برده… شاید فکر میکنه که تن و برگ این درخت نه مورچه‌ای داره نه رد پای کرمی (بعدها فهمید که اصلاٌ این انتظار طبیعی و درستی نیست). رهگذر حالا توی فاصله سایه‌ها و آفتاب سرگردونه (اصلاٌ اسم این سرگردونیه؟ .. سایه ؟… آفتاب؟… هر دو…؟ سرگردونی؟… انگاری که فاصله اپتیمم همینه… آره؟…).

تک درخت زیبای خوش شاخسار دلربا، اوایل افسرده از بد عهدی رهگذر راه به هیچ رهگذر دیگه‌ای نمیداد، دل خوش به مهربانی با مورچه‌ها بود و تغذیه کرم‌های معدود لای برگها. اما نمیتونست که عاشق سایبان بودن یه رهگذر خوب نباشه. رهگذری که نه از مورچه‌ها بدش بیاد و نه از کرم لای برگها جیغ بکشه… رهگذری که وقتی پوست اندک ناهموار درخت رو لمس میکنه زیبایی پشت حصار درخت یادش نره. درخت حالا از بیتاب شدن رهگذر سایه نشسته برای آفتاب گرم هم دلگیر نمیشه… حس میکنه که بی‌تابی برای آفتاب نه بی وفایی به درخت که مسبب اصلی عشق رهگذر به درخت هست. حالا درخت هم فاصله بهینه نزدیکی رو میدونه… جای بین آفتاب و سایه … 

پرده دوم:

نزدیک دو راهی نمای زیبای یک منظره روی دیواری  که هر روز با اتوبوس از نزدیکیش رد می‌شد کشیده شده بود. موانع مختلف اجازه تماشای کافی و درست حسابی رو بهش برای دیدن اون منظره حین حرکت نمیداد. گاهی که به علت ترافیک و توقف اتوبوس (در صورتی که در لاین و جای مناسب صورت میگرفت) میشد کمی بهتر به منظره چشم بدوزه حس خوبی از تماشای منظره و خوندن شعرهای اطرافش داشت، به خودش میگفت باید اثرهنرمند با سلیقه‌ای باشه. یه روز تصمیم گرفت برگشتنی وسط راه پیاده بشه و بره نزدیکتر و سر فرصت سیر تماشاش کنه. پیاده که شد از موانع که رد شد حس خوبی داشت، منظره و طرلحی بی نظیری بود. چند تا عکس ازش گرفت. شعرهاش رو می‌خوند. نزدیکتر رفت دلش میخواست با چشماش منظره رو در آغوش بگیره… پاهاش هم زمان جلو میرفت… کم کم اشتیاق جلو رفتنش کم شد… اما کنجکاوی و تمنای لمس پیشین پاهاش رو جلو میبرد. حالا حسابی نزدیک شده بود… به جز برخی خطوط مبهم روی دیوار سیمانی چیزی نمیدید، رد آلودگی و کثیفی خاصی نظرش رو جلب کرد… خروجی فاضلاب خونه بود .. نزدیک به نیمه پایینی منظره… حس خوبی نداشت عقب کشید میخواست بازم همون منظره زیبا رو ببینه…. هنرمند بود اما نه عمیقاٌ …. نقاشی رو دوست داشت اما نقاش نبود…. از ترکیب رنگها و دشواری آمیختگی اونها با فاصله پلکانی نا محسوس مناسب برای چنین طراحی بزرگی روی دیوار خبر نداشت… زیبایی نهفته در فاصله نزدیک به این طراحی رو نمیشناخت… طالب یادگیری ایچنینی نبود…  تنها عقب کشید و سعی داشت زیبایی منظره پیشین رو تداعی کنه. حالا هنوز هم گاهی از شیشه اتوبوس منظره روی دیوار رو نگاه میکنه… خروجی فاضلاب خونه رو هم یادش میاد و از اون روز به بعد کمی هم می‌بیندش… (بعدها شنید به نقاشش هم بستگی داره… هم منظره دورش هم نزدیکش… هم زیباییهاش هم عیوبش…)

پرده سوم… (در پست بعدی)

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.