دلربايی کو که دل را عاشق دلها کند

بحثی رو که با لينک خورشيد خانم به سايت وارش در مورد اينکه اگه تو عاشق کسی باشی و بعدش بفهمی اوون عاشق کسی ديگه هستش چيکار ميکنی… باعث شد که شعر زير و کمی پيرامون اون بنويسم:

 شنیدم گفته‌ای بی‌تابی ای یار... برای گم شدن در عشق بسیار...
که جولان داده‌ای در وادی عشق.... حریفی در عبور از هر شب تار...
نداری تو خبر از خصم زاری ...... که بر جان میزند صد زخم کاری.....
تو پنداری که عشق یک داستان است؟؟! .... که شیرین میکند هر روزگاری؟....
 
بسان رستمی در خواب دیدن... شنیدن قصه آن چاه بیژن....
نشستن روی تخت سرخ قالی.... ریاضت در خیال خود کشیدن....
نشاید اینچنین در عشق رفتن.... که او جان میستاند از تهمتن....
بباید جان به کف از جای جستن....برون باید شدن از وادی تن........

هدف از نوشتن اين شعر این بود که از نظر من بسیاری از آدمها … از جمله جونترا…. بسیاری از مثائل رو از جمله عشق رو فقط از فاصله دیدن و شنیدن… مثل لم دادن روی صندلی سینما ويا مبل راحتی و دیدن یک فیلم عشقی بسیار داغ… و البته سرتا پا معضل برای عاشق نقش فیلم… و البته لذت بردن از مشاهده اوون گرفتاریها و چند قطره اشک با نگاه به پرده برای هم دردی… گاهی تشويق و غليان احساسات….و گاهی هم عصبانیت و پرخاش به عاشق یا معشوق و آدمهای موثر در فیلم… به ویژه اونی که مقابل عشق وایساده… اما… وقتی از سالن سینما میایم بیرون… یا وقتی از تماشای تلویزیون فارغ میشیم… اصلاً احساس نمیکنیم که خودمون هم قهرمان داستان زندگی واقعی خودمون هستیم… به راحتی دل میشکنیم… به راحتی مقابل عشق وایمیسیم… گاهی حتی تشخیصش نمیدیم… گاهی به سادگی به عشقهای دیگران آسیب میرسونیم… من اسم اینو میذارم عاشق نقشها و فراموشی اصلها… چیزی که امیدوارم متن اصلیش رو به زودی در آدمها منتشر کنم.. .. مثل اون لحظاتی که در حال تماشای يک فيلم بسيار احساسی درباره پسری که برای نجات مادرش داره به شدت با مشکلات ميجنگه اما اگر در همون لحظه مادر واقعی از اطاق مجاور تقاضای انجام يه کار کوچيک رو کنه…. اصلاٌ حالشو نداره…. مثل فراموش کردن جوون بيچاره ای که داره از شدت گرفتاری از پا درمياد اوونوقت همه در حالی که توی خيابون بهش طعنه ميزنن و با بی رغبتی نگاش ميکنن يا بيتوجهن برای ديدار و امضا گرفتن از هنر پيشه ای که همه مشهوريت خوشو از راه بازی کردن نقش اينجور آدمها بدست آورده ميشتابيم…

 اما…..اما کنار این سوال اساسی یک سوال اساسی مرتبط و مهم ثانویه: میشه بگید شما عاشق چیه دیگران میشید…؟ من به جرئت میتونم بگم که در همه عمر از بین هزاران نفر به اندازه انگشتان دست آدمهایی رو ندیدم که در عمل بتونن زیبایی درونی آدمها رو به زیبایی ظاهریشون در اتفاقات عشق بازی حاکم کنن.. آدميزادی که ايده آل ذهن شماست و ما دنبالش ميگرديم خيلی ضعيفتر از اين صحبتهاست… از استثنائات بگذريم… کی ميتونه بگه که نيست… خوشحال ميشم برام بنويسه… اما ای کاش… (بماند)… وقتی زیبایی ظاهری در طرف مقابل هست حتی بدون اینکه دروغ درونی خودمون رو حس کنیم زیباییهای درونی طرف رو لیست میکنیم و دلیل عشق میدونیم… در حالیکه هرگز نمیتونیم حرفهای اساسی زیبای درونی یک آدم به ظاهر نه چندان زیبا رو به حرفهای معمولی یک زیبارو در عمل هنگام شنیدن ترجیح اشتیاقی بدیم… (معذرت اما گاهی مجبورم برای خلاصه نوشتن ادبیات ناپخته به کار ببرم)… من اسم اینو مذارم احساس پنهان رفتارها (شاید متن کامل این رو هم در سایت آدمها گذاشتم).. احساسهای با درجه پنهانی متفاوت برای توجیه مسیر زندگی و تصمیمها و صرف وقتامون… گاهی اونقدر پنهانند که خودمون هم نمیتونیم تشخیصش بدیم چه برسه به طرف مقابل… آخ که چقدر دلم هوای این شعرمو کرد…

     دل چه تنگ است از برای قطره‌های عشق ناب....
عشق نابی کز نگاهی گم نگردد در سراب....
شور و حالی بخشدم... کز مستی‌اش هستی شوم....
نی چو رفت از سر خماری ... نیست گردم چون حباب...
 
دلربایی کو که دل را عاشق دلها کند....
مهر انسانم دهد جویم به دریا واکند...
بشکند من‌ها درونم.... تا ببینم دورها....
شوق سیمرغی ز عشق ما به جان بر پا کند..
 
خسته ام زان چشم صورت بین که گردد عاشق زیبای زشت....
شعله زن... آتش بزن بر جان من... ای دلبر زیبا سرشت....
 
عشق مولانا‌ایم ده....کز عبور قرنها....
تازه‌تر گردد به هر دم در دم پر دردها.....
نی چنان عشقی که چون بر هم نهادم چشم خويش....
نیست گردد هر چه بود اندر میان گردها.....

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.