پازل هستی

سلام دوستان…

جداٌ چی خوبه …. یا دلم میخواد…. یا دلتون میخواد….  یا باید صداتون کنم؟ دوستان؟ خوانندگان عزیز؟ یا بگم سلام به همگی؟…. موضوع برای بحث و جدل کم بود اینم اضافه شد…. خوب البته نه جدل با شما لزوماٌ…. پس فرصت جو نشید و نگید به مجادله کشوندم کا ر رو…

واقعیتش اینه که گاهی اونقدر مطلب زیاد و متعدد از هر وادی هست که فرصت شکل دهی اونها بر روی صفحه وب (همون کاغذ قدیم ندیما) فراهم نمیشه…. انگاری گاهی ذهن آدم از روی شوق (شایدم تنبلی… اونم چه تنبلی پر التهابی … عجیبه ها…) منتظر چکیده شدن بسیاری در کمی مفاهیم و جملات برای گفتن بسیاری هست. بسیاری که ناشی از عدم توانایی ذهن در تجمیع اونها به صورت مفاهیم واحد هست اگر نه اونقدر هم تعدد به نظرم میاد نباید باشه. انگاری چیز واحدی پراکنده شده و حالا که ذهن ادمی میخواد بفهمه که چی بوده سعی میکنه تکه های از هم گسیخته موجود رو کنار هم بیاره تا مثل ساختن یه پازل بفهمه چی هست اصلاٌ این آدمی … این زندگی… این هستی. گاهی تکه های فراموش شده زیادی به چشم ما نمیاد … حتی به تصور و تخیل ما هم نمیرسه… اونوقت با چند تا تکه ناقص میشینیم و طرح همه هستی رو روی کاغذ میکشیم و فریاد میزنیم که آی آدمها….. گاهی حتی پازلی که ساختیم اونقدر ناقص هست که دیگران و آدمهایی توش نمی بینیم که فریاد بزنیم ای آدمها…  اما جالبه متناقضاٌ وجود اونها رو برای پز دادن شکل ابدایی پازل بی نظیرمون لازم داریم… آخ که چقدر همینم خوبه… و قتی هنوز اونقدر بچه ایم که دیگران رو یرای طراحی های بچگانمون میخوایم و میبینیم…. شاید بهتر از بزرگ در راه مانده ای هست که یا توی پازلش از روی خودخواهی، دیگران رو خودخواهانه و نه بچگانه حذف کرده… و یا اون ادمهای پر غصه تک داده ای که در وادی عجیب چستی ها با اینکه از بچگی فاصله گرفتن و بزرگتر شدن اما تنها بچگی رو گم کردن و هیچ وادی تازه ای نیافتن و توی پازل اونها هم دیگرانی برای متفاوت فهمیدن و گفتن و شنیدن نیست تا بدونن منحنی عظیم و حیرت آور هستی از تک نقطه داده حاصله از ذهن اونها رد نمیشه… و تنها با یک نقطه خطی رو بدون هیچ شیب معنا داری رسم میکنن، چه برسه به اینکه بخوان اعداد موهومی ممکن هم تو پازلشون بیارن یا از دور نگاهی بهش داشته باشن، چه برسه به اینکه فضاهای ناشناخته متعدد دیگه رو هم متصور بشن… حتی گاهی فراموش میکنن که وسعت زیر پا و محیط پذیرای پازل رو هم ببینن. ……

گاهی فکر میکنم اونقدر میشه نوشت اونقدر میشه گفت که تمام ساعات شبانه روز رو سالها نوشت و تموم نکرد …. اما گاهی دلواپسی از تکه پازل زیبای مبادا فراموش شده ای  زیر میز… کنار فرش … توی راه… لای صخره ها ذهن رو از نوشتن و پازل سازی هراسون میکنه و ساکت  …. و…. بی صدا… گنگ… و پر سوال …. به همه جای دیده و ندیده میکشونه، اونوقت میمونه که سراغ پازل سازی تکه های یافته شده برگرده یا سراغ تکه های تازه بگرده… تکه هایی که گاهی خودشون یه پازل کامل هست… یه طرح یه راهنما یه توضیح برای پازل های قبلی…  گاهی بر عکس باطل کننده بسیاری از تکه های قبل و گاهی تنها خورنده انرژی و جستجویی بی ثمر…. اما انگاری جای خالی … هیچی و پوچی هم این پازل عظیم نیاز داره… آره مثل اینکه ذهن کودک وار من هنوز یاد نگرفته بفهمه بخشی از این هستی در نیستی تفسیر شده…

 یکی بیاد کمک… کسی پازل این قسمت رو داره… ؟… بگید که دارید… بگید که با هم میسازیمش…. وقتی که خیلی بچه تر بودم مثلاٌ زیر 7 سال یادم نمیاد که آیا به جز پازل های بچگانمون که اونوقت خطوط روی زمین نمدار کنار کوچه یا قنات محله بود، آیا چیستی طرح این پازل بزرگ برام سوال شده بود یا نه…. یه روز که انگاری کمی بزرگتر شدم شاید 10-12 سالم از حس وجود چنین پازلی که اونوقت فکر نمیکردم اینقدر هم عظیم و غیر قابل تصور باشه کمی نگران اما بیشتر خوشحال بودم… حس داشتن ذهنی پازل سازل و حس وجود پازلی طبیعی و بزرگ و جالب… قشنگ بود… وای اگه میخواستیم بخریمش چقدر پول میخواست اصلاٌ کی میتونست بسازه تا بخریم…؟ خوب البته به نظرم اغلب آدمهای کم حوصله هیچ از این پازل خوششون نمیاد… پازلی که حسش کردن اما حوصله پیدا کردن تکه ها و کشف شگفتی هاشو ندارن شگفتی هایی که لزومٌ توی همه قسمت های کشف شده اون صحبت تمجید و تشویق پازل ساز نیست توش… بعضی جاهاش و قتی یه قسمت از پازل سر هم میشه یه دفعه میبینه نوشه: سلام نازنین (تا اینجاش خوشش میاد نازنین صدا شده اونم با سلام گرم)…. جلوتر که میره و تکه های پازل رو بیشتر میچینه نوشته….  تو اشرف مخلوقات (اینجا شدیداٌ حال میکنه مخصوصاٌ که این توئه یه جورایی اشاره به مسلک و نژاد خاص این پازل سازه هم داره… وای خدای من چه مسلک منحصر به فردی چه ملیتی بی نظیری) …. اما کلمه بعدی هستی نیست…. آره میبینه نوشته فکر میکنی هستی؟ به خودش میگه خوب معلومه که آره… اما جلوتر که میره بیشمار علامت سوال…. بیشمار کره بزرگتر از زمین خودش (میگه مال خودشه)… بیشمار مسلک خود رای خویشتن یا فوقش خویش دوست دار…. بیشمار کهکشان… بیشمار جهان قابل تصور اما غیر قابل دید و اندازه گیری و حس…. و حتی غیر قابل تصورهای مجرد از همه این حس ها….  اونوقت اونقدر حیرون میشه که حس میکنه ای دل غافل این پازل ساخته شدنی نیست… از شانس بدش گاهی ادامه پازل سازی هم یه نادان (از جهل) یا دانایی (از حصر یا به تدبیر) تو طراحی قسمت تازه ای که داره با حیرت و خستگی نوشته…. شدیداٌ سرکاری و ول معطل کوچولوی بی مزه…. اونقدر سرش گیج میخوره که دیگه اخرش رو نمیتونه ببینه حتی همین کوچولوی بیمزه رو… اون کوچیک بودن و بی مزه بودن رو نه از روی پازل که با تمام وجود خستش حس میکنه…. حالا دیگه بدش میاد از پازل سازی چه خوب بود پازل بچگی ها…. محدود و تمام شدنی…. میشد به دیگران نشونش داد و همه برات کف میزدن….آخ عزیز کاش صبور بودی و چند تکه از پازل میرفتی جلوتر…. آی نازنین بزار من صدات بزنم… نازنین کنجکاو هراس نکن از این پازل بی انتها….  توی کوچولو چفدر خوبی چقدر نازی … بیاب… بساز…. بزار تا دیگران از روی پازل ساختت زود بیان جلو…. غم پازل اشتباه رد گم کنت رو هم بخور اما نه اونقدر که از ساختن بمونی….. آهای نازنین بزرگ… بیاب و بساز… یکی به من تکه ای بده… من لبه یه پرتگام… خودم بخشی از این پازلم … پیش از سقوط …. ای خدااااااااا…. یکی به من یه تکه پازلی از یک پل از یک طناب… تکه ای فریاد بده… 

یه روز که فکر نمیکردم این پازل اینفدر عظیم و بی انتها باشه از یافتن تکه هایی از اون خرسند میشدم و بی اختیار دلم میخواست به دیگران اعلامش کنم بهشون بگم که دیدی این رو من یافتم خودم بدون کمک هیچکسی … تکه هایی از جنس فهمیدن و  کشف علمی و تجربی و …. حالا مدتهاست اونقدر محسور و مجذوب و متحیر از شگفتی و پیچیدگی این پازل عظیمم که شادی یافتن مجدد یا تازه تکه ای از این پازل عظیم خوشحالیش نه از برای اعلام عمومیش که برای کاهش تحیر گنگ و افزایش تحیر زیبایی کشفش هست…. حالا مدت هاست که حسادت خودخواهانه ای در مقابل یافته های کوچک و بزرگ آدمهای بیشمار این وادی ندارم…. وقتی میبینم بسیاری چند هزار سال و چند صد سال پیش و اخیراٌ تکه هایی رو یافته و آدرس جاش رو به یادگاری گذاشته… و یا یکی حالا از اونور دنیا یا از همسایگی ما … خرد یا کلان تکه ای رو یافته و فریاد میزنه… یا دستش گرفته و با نگاهش صدا میزنه… اشک شوق تو چشمام میاد و کمی آروم میشم… حالا کمی میشه آرمید… چقدر نازنین هست که داره کمک میکنه …. اونی که خوب مینویسه… اونی که خوب گوش میکنه … اونی که خوب میبینه…. اونی که خوب نگاه میکنه…. اونی که درست انتفاد میکنه… اونی که لبخند میزنه…. اونی که از دردی ممتد و برونی با بغض فریاد میزنه…. اونی که گاهی آروم گریه میکنه… رد اشکاشو بگیر… وای خدای من چقدر تکه هایی گم شده از این پازل اینجاست… گریه رو بس کن… پاشو با هم جاشونو پیدا کنیم….

  این بار خیلی سنگینه… فقط دلم میخواد کمی جا به جا بشه… اونقدر سنگین و بزرگ هست که برای همه جای دست و تلاش هست… اونقدر عظیم و پیچیده که خیلی بچگانه هست که بزنیم زیر دست کسی که تکه هایی رو با شوق و ذوق و یا از حیرت و هراس یافته……

قرار بود پرده سوم رو بنویسم…. باشه سراغ اون قسمت از پازل هم میرم… انگاری پیداش کرده بودم … اما توی این قسمت جدید گم شدم…. همینورا گذاشته بودمش…. نمیدونم وفتی پیداش کنم دوباره همون شکل و طرحه؟ خیلی نباید فرق کرده باشه اما نگاری حتی فرق اندکی در اون هم همه پازل های محتمل بعدی رو شکلی تازه میده… ا… جالبه ها این پازله مثل اینکه دینامیکه مثل اینکه جون داره… مقل اینکه بسته به تلاش و رفتار ما شکل عوض میکنه… بزار ببینم این قسمت پازل رو …….   

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.