بد رفته‌ها

من اسمشونو میذارم: بد رفته ها…. یعنی آدمهایی که به حساب خودشون در مسیر درست رفتن به نتیجه نرسیدن و برای همین دیگران رو تشویق به طی طریق نمیکنن یا حتی از طی طریق میترسونن … مثل همین بحث رسانه ها و وبلاگ نویسی… خوب میشه با خوب نوشتن از چیزایی که متاسفانه اول باید جالب باشه تا مهم و بعد هم برای آدمیت خاصیت داشته باشه… خوب آدمها خیلی عجیبتر از این صحبتا هستن… و قبل از اینکه چیزی جوگیر بشه کمتر کسی مستقیماً با تحلیل ذهنی خودش میتونه تشخیصش بده… چون اولاً ساده نیست… دوم اینکه وقت زیاد باید گذاشت تا از بین بسیاری تعدادی رو تشخیص داد.. بعدش اینکه چشم آدمها در یافتن شگفتیهای واقعی گاهی خیلی کم سو هستش… و معمولاً تنها چیزهایی رو میبینه که نور جامعه بهش تابیده… حالا اوون نور ممکنه اصیل یا سر منشاء اون از یه رسانه یاسی و مغرض باشه که خواسته نوری رو به یه جای بیخود بتابونه و چشم آدمها رو بهش خیره… در حالیکه صدها اتفاق مهم دیگه هست… که آدمها باید بهش توجه کنن..

اینه که تاریخ معاصر ما به ویژه و زمانه حاضر ما تا دلت بخواد توش آدمهای بد رفته داره… اونا همه دورو بر ما هستن… حتی بعضیهاشون اساتید ما هستن… من شرمنده هستم که این حرف رو میزنم و ضمن احترام به اونا این انتقاد رو بهشون میکنم… ضمن اینکه باید حساب تک و توک اساتیدی رو از خیل عظیمشون جدا کرد… اونا فقط اساتید ما نیستن… دوست ما همکلاسی ما فامیل ما خود ما هستن… کسایی که وقتی دبیرستان میرفتیم میگفتن… بابا بیخیال این همه آدم دیپلم گرفتن به کجا رسیدن ول کن برو خوش باش (حالا معلوم نیست چه جور خوشی)… اونایی که وقتی برا کنکور میخوندیم میگفتن بابا بیخیال این همه لیسانسه بیکار برو بچسب به کار آزاد… (یا فرقی هم نمیکنه به اونی که رفته تو کار آزاد میگن بابا برو به یه مدرکی بچسب که از شغل آزاد چیزی در نمیاد!)… یا به اونی که اخبار گوش میکنه میگن ببندش بابا اینا همش بیخودیه… یا به اونی که رای میده میگن… خودتون میدونید چی میگن… یا به اونی که درست کار میکنه گاهی میگن خ.م… یا به اونی که پشت چراغ عابر پیاده وایمیسه میگن باب توام کلاس میذاری ها مگه اینجا اروپاست… محترمانش به کسی که درس میخونه اونم در حد طبیعی و نرمال نه خیلی مثلاً 3-4 ساعت در روز که واقعا مینیمم لازمه.. میگن خرخون…

خوب این آدمای بد رفته اگر چه بعضیهاشون از روی قصد و غرض این حرفو میزنن که ادما پیش نرن … اما همیشه هم اینطور نیست… گاهی هم خیرتون میخوان و این نصیحتارو بهت میکنن… اما افسوس که تزریق بی انگیزگی منعکس شده از این ادمای بد رفته توان گام برداشتن همه اونایی رو که میخوان در این راه گام بردارن رو ازشون میگیره… اونوقت به زودی خودمون هم میشیم یه آدم بد رفته… آدمی که مسیر رو درست ندیده… وقت نذاشته… انرژی براش نذاشته … مسیر رو کامل نرفته… و… خوب به جایی که باید نرسیده….

اینه که ادمها کمتر دلشون میخواد فکر کنن… که کار کنن…که حرکت کنن…. که به حرفهای حسابی گوش بدن…. چون حرفهای حسابی نقدش کمه و نسیش زیاد… و آدمای بد رفته هیچ چیز رو در آینده نمیبینن اونا به لحظات به کلماتی که نقدش به اندازه یه تخیل عشقی شیرین باشه دل میدن… اگر چه که همیشه تلاش منتجر به نتیجه‌ای که باید نمیشه، اما خیلی اوقات تلاش مستمر در جهت درست با انرژی لازم نتیجه میده. ضمن اینکه معنایی که تلاش و سعی در راه رسیدن به چیزی به زندگی میبخشه خودش از ارزش جداگانه‌ای برخورداره که گاهی فکر میکنم خود این باید بیشتر معنای زندگی رو بسازه تا نتایجی که باید بیان. با این همه کاش میدونستیم که راههایی هست که به جاهایی میرسه… که دیگه داشتن خیلی چیزا فقط یک تخیل شیرین نیست…اگر که اسیر ذهنیت‌های بد رفته نشیم…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.