خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی

(تعامل و تقابل سنت و مدرنیته)

 در زمستانی سرد، پناه گرفتن در کنار آتشی حتی نه چندان گرم و در زیر سقفی حتی نه چندان کامل، خانه همچنان دل نشین و مطلوب است.  وقتی که رگبار برف و باران و سرمای سوزنده بیرونی، چنان تن نحیف آدمی را آزرده میکند که یافتن سرپناهی به هر شکل، مقدم بر هر فکری دیگر می گردد،  تمجید آدمی را از بنا کننده این سقفهای محدود به دیوارهای ضخیم و محصور کننده بصیر، ملامتی نیست. چرا که تا وقتی که حداقل گرمایش لازم برای تحرک ذهن فراهم نیست، تفکر درباره هر آنچه زیر این سقف نیست، میسر نیست. پا گرفتن بچه ها در چنین فضایی نسبتاٌ گرم و امن میسر است. صحبت از دنیایی فراخ، بی حد و بی دیوار، گرچه در رویاهای کودکانه زیباست، اما زندگی در آن فراخی برایشان و گاه هنوز هم برایمان، غیر ممکن و نشدنی است. بچه ها بزرگ میشوند، هوای بیرون به سرشان میزند، دیگر چهاردیواری خانه برایشان کافی نیست، پا به حیاط، به کوچه ها میگذارند، و  همیشه فریاد ملتمسانه بزرگترها که: مواظب باشید، دور نشوید، زود برگردید.  

هوای بیرون اغلب هوای جالبی است، البته وقتی که به وقت می توان رفت و برگشت، آن هم در فصول مناسب هواخوری. گاه اما با برگشتی دیر هنگام و متاثر  همراهیم و هوایی شده ایم. وقتی کم کم میبینیم و  میفهمیم که همه آنچه ممکن، درست و حقیقت است، در محدوده چهار دیواری اختصاصی مان و سقف های کوتاهمان نمی گنجد. تاثیری که معمولاً بزرگترهای آبادی در مقابل آن عکس العملی دو گانه از تشویق و تحریم نشان می دهنند. تشویق از دیدن رشد و شکوفایی بچه هاکه در قابهای گذشتگان ساکن نمیشوند، که در محدوده آبادی از شگفتیهای دنیای بزرگ جا نمی مانند. و تحریم از آنکه مبادا نتیجه این تاثیر و تغییر، شکستن قابهای پیشین، بر باد دادن میراث آبادی و اجدادی، و نشانگر تردید در درستی راهی که آمده اند باشد.

تازه به شهر رفته ها که اغلب خود هنوز چشم به شهر دیگری نگشوده اند،  گاه و بیگاه ساکنان آبادی را ملامتی تند می کنند که چه از روزگار بیخبرند. و چنین است که آبادی نشینان اغلب چشم به شهر دارند، و باغها گاه نصیبشان فقط باران های موسمی است که در سخاوت و تقسیمش میوه های شیرین و ریشه های کهن جایی ندارند، و بر درختان نیز چونان می بارد که بر علف های هرز .

 شهر نشینان که اغلب خود هنوز از محدوده کشور نیز کم اطلاعند، چه رسد به از آب نگذشه بودنشان، و به یمن سالها شهر نشینی، مختصات آبادی، خواص علف های سبز، بوته های وحشی و جاده های خاکی نیز از یادشان رفته است، در امتداد ملامت تکراری در آبادی مانده ها، خود از دود و دم خیابانهای شهر به تنگ آمده و برای هواخوری به کوچه های آبادی برمی گردند. در آبادی ماندگان متعصب که خود در درون هنوز با وسوسه شهر نشینی آغشته اند، با اشتیاقی شماتت آلود، در به روی ناراضیان شهری گشوده به نان و پنیر محلی دعوتشان می کنند تا در خانه های کاه گلی و زیر سقف های چوبی دمی بیاسایند.

دنیا پر از خانه هاست، خانه هایی در آبادی، خانه هایی در شهر، خانه هایی در آن سوی آبها. خانه ها با تمام محدودیت هایشان، با سقف های کوتاه و دیوارهای ضخیمشان، با پنجره های کوچک و  کم نورشان، سرپناه آدمها هستند و  مامنی برای دور هم بودن ها. تا آنقدر به هم نزدیک باشیم تا فارغ از فراخی دنیا زیر یک سقف، دور یک کرسی، پشت یک میز، از فهم و یافته هایمان با هم بگوییم. اما اغلب یادمان میرود که هر آنچه زیر این سقف داریم، اسباب زندگی،  باورها و آداب مان، طی هزاران سال از بیرون زدن هایمان از خانه بدست آمده اند. آنگاه که از سرمای زمستان در غاری میخزیدیم و تنها برخی از ما شجاعانه در برف و بوران به خارج از غار بدنبال اندکی هیزم و  چیزی خوردنی میرفت. وقتی برخی از ما صبورانه و شجاعانه دانه های جمع آوری شده با زحمت بسیار را، دور از چشم دیگران زیر خاک می افکند تا شاید سال دیگر چیزی از آن بروید، مبادا که دیوانه خطاب گردد. وقتی کسانی از ما شجاعانه دریچه ذهن خود را به چیزی خارج از باورهای خانگی گشودند، از آنچه دیدند و فهمیدند نهراسیدند، با جسارت از خدایی بزرگتر از بت های چوبی و سنگی، حرف زدند. در چنان روزهایی آدمیان خو گرفته به اسباب و خدایان خانگی، چنان حرف هایی را عجیب و یا جسارتی نابخشودنی دانستند و از خدای خانگی شان برای آن بیرون از خانه زدگان، تقاضای هدایت یا عذاب کردند. سال به سال و نسل به نسل اما، فرزندان آن روزگار و آن مردمان، بعدها به مضحک بودن خدایان چوبی و سنگی خندیدند، و از غفلت اجداد آدمی در بت پرستی و خدا پنداشتن فرعونیان در حیرت شدند. چنان که از عصبانیت از چنان تفکر حقیر و پستی آن خانه پیشین را خراب میخواستند و سقفش را فرو ریخته.

حکایت آدمها و زندگی خانگی شان هنوز در جریان است. مردمان این روزگار که به نادانی،خرافات، ترس و غفلت پیشینیان می خندند ویا از اثرات مخرب آن هنوز غمناکند، خود در دیدن بت ها و خدایان خانگی خود کم توان بوده و سر به خدمت فرعونیان این روزگار  فرود می آورند. هنوز هم مردمان محصور به آداب خانگی از جسارت از خانه بیرون زدگان بر آشفته می شوند و از خدای خانگی شان برای آنها هدایت و اگر نشد عذاب و عقوبتی سخت میطلبند. از خانه بیرون زدگان که ابتدا شگفتی های دنیای فراخ خارج از خانه مجذوبشان کرده، بزرگان خود را حقیر پنداشته،ملامت می کنند و گاه از فرط عصبانیت و ناتوانی در گشودن درب های آن خانه محصور، آن سقف را خراب می خواهند. هوای بیرون از خانه اما همیشه عالی نیست، فراخی دنیای بیرون از خانه خستگی می آورد و  گاه سرما و سر خوردگی. و  گاهی چه زود دل ها تنگ می شود برای آن خانه محصور اما گرم، نه چندان بزرگ اما با بزرگانی مهربان (لااقل) بر توبه کنندگان از  باورهای مدرن. دل ها یشان چه تنگ می شود برای دستان نوازشگر مادر بزرگی مهربان که هنوز هم سر بر سجاده خانگی میگذارد.

چنین است که ضعف و زکام طولانی به جا مانده از آن هوا خوری جسورانه، که گاه با هوس گردی های برخی گرما زدگان به پیک-نیک آمده مشتبه می گردد، جسارت اندیشیدن در هوای آزاد را برای مدت های طولانی از یادشان می برد.      

 دنیا پر است از خانه ها، خانه هایی در آبادی، خانه هایی در شهر، خانه هایی در آن سوی آبها.  دنیا پر است از آدمها، آدمهایی با عادات و اسباب خانگی، اسباب و افکاری گرانبها و اغلب ارزشمند که دسترنج بسی از بیرون از خانه زدگان بوده است، همانهایی که شاید تنها گاهی به خانه پیشین بر می گردند، تا همچنان از دستان نوازشگر  مادر گرما بگیرند، و گاه کمی تازه گی هم به خانه بیاورند. تا با زندگی گرفتن از آن خانه پیشین و آدمهایش، شاید خانه ای نو بسازند، خانه ای کمی بزرگتر، کمی روشنتر، کمی مهربانتر، که شاید برای همه جایی داشته باشد، برای بزرگان و بچه های آبادی، برای شهری ها، و برای هر آنکس که میخواهد در گرما و صفای این خانه  زندگی کند اما به بزرگی دنیا نیز  با احترام و آزادی بیندیشد.

1 دیدگاه دربارهٔ «خانه ما، دنیای ما: آدمهایی پر از اسباب و آداب خانگی»

  1. فرحناز عبدالمحمدیان

    عالی نوشتین … ساد صمیمی و عمیق
    دوست داشتم . عاشقانه های مادر وپدرم را بیادم اورد که چقدر عاشقانه چقدر شاد درحالی که از دو تفکر متضاد برخوردار بودن وچقدر در عین حال فهم درک تفاوت هایشان را داشتن واحترامشان از عشقشان بالاتر
    در خانه ای امن عشق آنان بود که آموختم همواره به زندگی اعتماد کنم وچون به کمتر از آن ها نمیتوانستم قانع بشوم … شاید در پاسداری عشق خانه دختراکانم را ویران وبه تنهایی سفر کردم لیکن هنوز شادم وعشق را تنها آواز قلبم میدانم❤️

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.