از ترس امیر کفر خدایم نتوانم….

(تقدیم به همه آنان که از ترس امیر کفر خداوند نتوانند)

گفتند مگوی برگ چرا زرد شد و افسرد....
گفتند مگوی لاله چرا خشک شد و پژمرد......
گفتند مگوی سرو چرا خاک فتاده...
از غصه او باغ تمام غصه شد و مرد
 
گفتند مپرسید چرا خانه کسی نیست...
بر جای کسان ناکس و از کس خبری نیست....
در بازی قدرت شده نقل همه انسان...
اما پس پرده غم آدم اثری نیست
 
گفتند مگویید... مبینید... مخوانید...
اینگونه امیران به چراها نکشانید...
بند است در این راه .... تفنگ است در این راه...
بندی که برون آمدن از آن نتوانید
 
بستیم دهان هر چه که دیدیم نگفتیم....
بس ظلم بدبدیم ولی آخ نگفتیم......
دادند به تاراج دل و دین و وطن را....
با این همه افسوس که رندانه بخفتیم
 
کوته نظری بین که آزادی انسان.....
 دادیم و از آن بند گریختیم.........
از ترس چنان بند که بر پای نشیند.....
چشم و دهن و گوش بدان بند نهفتیم.....
 
اکنون دگر این بند به چشمان نتوانم...
اندر غم سرو گریه پنهان نتوانم....
بس ناله جانکاه به گوش می‌رسد و من....
نشنیدن و رفتن پی رندان نتوانم
 
در بند کنید پای مرا من نتوانم...
من خفتن اندیشه درونم نتوانم....
چون موج نهیب میزند از جای تو برخیز....
من کشتن آزادی انسان نتوانم....
آنکس که مرا خلق نمود ساخت چنینم......
از ترس امیر کفر خدایم نتوانم....

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.