عقل یا دین

شاید بتوان گفت یکی از اصلی ترین چالش های پیش روی جامعه فعلی ما این سوال اساسی است که: آیا عقل و خرد انسان توانایی و صلاحیت تشخیص راه سعادت و نیک بختی را در همه ابعاد زندگی داراست؟ سوال و چالشی که از دیرباز شاید هزاران سال پیش مطرح گردیده و هرگز بطور کلی پاسخی عام نیافته است چرا که پاسخی منحصر به فرد اما قابل درک و پذیرش برای همه اقشار در جوامع مختلف نداشته یا ارائه نگردیده است. متناسب با چیستی جواب این سوال دو روش و تفکراساساً متفاوت برای اداره جوامع از طرف مردم و حاکمان زمان رواج یافته است: مقبولیت مردمی و دموکراسی و مشروعیت مذهبی. این سوال نه تنها در جوامع مذهبی-معنوی شرق اساسی ترین چالش پیش روی جامعه است که حتی گریبان جوامع غربی به ظاهر عبور کرده از پس این چالش طی دو سه قرن اخیر را هنوز هم رها نکرده است. تنها تفاوت اساسی آنست که در نظام های مذهبی این پرسش غالباً یک سوال عقیدتی-سیاسی و در دنیای غرب یک سوال فلسفی-اجتماعی محسوب می گردد. چرا که پاسخ عامیانه این سوال در اولی، نه همراه با تشکیک های متعاقب و در دومی آری با تردیدهای متعاقب است. در جوامع غربی این پرسش یک دغدغه فرهنگی-اجتماعی شخصی یا گروهی زیر لوای دموکراسی حاکم و در جوامع مذهبی علاوه بر این، معیاری اساسی در تعیین ساختارهای سیاسی و مشروعیت های حزبی است.

روحانیون و مبلغین مذهبی غالباً با رد توانایی مستقل عقل برای هدایت جامعه بشری در مسیر سعادت، تنها راه نجات انسان را توسل به دین و اصول مذهبی می دانند. برخی در این میانه اما مراقبتی جدی دارند که مبادا از ارزش و جایگاه عقل در تقابل با مذهب چیزی کاسته گردد و بدین روی سعی در حفظ جایگاه منطق و عقل البته تحت لوای اصول مذهبی دارند که الگوهایی چون مردمسالاری دینی حاصل فکر آنها با همراهی روشنفکران دینی است. برخی اما با غیر قابل قیاس دانستن دستاوردهای عقلانی در برابر وحی الهی، توانایی عقل انسان را در تشخیص راه سعادت مورد تردید جدی قرار داده و بر این اساس الگوی جامعه دموکراسی را مردود و بدون اتصال به منبع وحی غیر مشروع می دانند.

جدای از مباحث سیاسی-اجتماعی کلان فوق، در سطوح زندگی شخصی نیز گاهی تقابل پردازش عقلانی پدیده ها و رفتارها با اصول و تفاسیر مذهبی آنها یک چالش درونی موقت و یا دائمی است که گاه حتی تا پایان عمر هم درون شخص را رها نمی کند. من نیز سالیان سال بود که تمام درون و برونم درگیر چنین پرسشی بود و هست. از بسیاری در این باره از هر طیفی کارگر، راننده، کشاورز، دانشجو، محقق، روحانی،استاد، پدرم، دوست، فامیل، غریبه، ایرانی، خارجی، مرد، زن، جوان و پیر، پرسیدم. و با آنها از آنچه در درون بیقرارم داشتم گفتم. از همه آنها چیزی آموختم و از کتابها نیز. از داستان های راستان، از کتاب های خوب برای بچه های خوب، از کلیله و دمنه، از حافظ و سعدی و مولانا و سروش، از حلیت المتقین، نهج البلاغه و قرآن از داستایوفسکی، موریس مترلینگ، ویل دورانت، توماس مان،  و … از سقراط، افلاطون، هایدیگر، کانت، دکارت وینکنشتاین و …. اما با تمام آموخته هایم در حد توان، ذهن بیقرار و دل بیتابم رهایم نکرد، تا آنکه…

همواره با خود می اندیشیدم، من نه دنبال مال و منال غیر مشروع و مجذوب قدرت سیاسی ام، و نه گریزان از انجام فرائض مذهبی به دلیل راحت طلبی و تنبلی. آنقدر دمدمای صبح و نیمه های شب و حتی تمام شب طی سالیان سال برای آبیاری مزارع و درختان شب زنده داری کرده ایم، با پای پیاده دشت و تپه و راه و کوره راه را پیموده ایم، و یا در کارخانه و آزمایشگاه های دانشگاه شب را سپری کرده ایم، که هیچ باکی از شب زنده داری برای حضرت دوست نداریم که هیچ، که خود بیقرار و بیخوابیم بدان سان که:

چنان شوق تماشایی ...برای دیدنت دارم...
که یک دم می نشاید چشم... به روی خواب بگشایم...
برایم جان رنجوری، ز هجر روی تو مانده
جه میشد یک شبی بر ما شوی مهمان ناخوانده...
 
نه می‌آیی نه میدانم... کجایی ما پنهانم...
که بر بندم به سویت دل ... کنم قربانیت جانم...
دمی از پرده بیرون آی... ببین سر در گریبانم...
بکش دستی به روی ما... که خندد چشم گریانم...
که غوغا کرده در جانم... چنان اندوه انبوهی...
که گویی بند در بند است... درون سینه‌ام کوهی...

 سالها پیش در شروع چنین چالشی، سعی در نوعی پارتی-بازی مذهبی داشتم، کاری که اغلب ما در مواجه با بسیاری از مسائل می کنیم. که مبادا چیزی فرا بگیریم و بپذیریم که در تعرض با اعتقادات، پیش فرضها و مقبولیات قبلی مان باشد. پارتی-بازی از این نوع که خیلی مراقب بودم که مبادا نتیجه این پرسش چیزی باشد که کوچکترین خللی به پیش فرض ذهنی من در مورد جایگاه باری تعالی و مقدسات مذهبی وارد گردد، به بیانی هوای خدا و مقدسات دینی را داشتم تا مبادا ناخواسته به آنها تعرضی کنم، تا اینکه… هم او بر من نهیب زد و می زند که این خالق بی همتا، خداوند زمین  و آسمان ها، سرمنشاً نباتات و جامدات پیش از هر حروفی از حروف دموکراسی و واژه های مذهبی، عظیم تر از آنست که برای بقا و حفظ جایگاه زیبای ابدیش به مسامحه کاری بنده کوچکی چون من در راه حقیقت جویی، نیازمند باشد. هم او همیشه و همواره می گوید که از گشودن چشمان هراس مکن که چنان خالقی بندگان شجاع خود را در این راه دوست تر می دارد، همو که گویی به سبب هراس انسان در گشودن چشمان از آن نور خیره کننده حقیقت ناب، همیشه و همواره تنها بوده است. هم او سال های سال است که فرا می خواند مرا که:

دیده بگشا ای تو حیران در سرا..... 
 تا ببینی اندکی زین ماجرا...
چون تو خود ترس از مرا دیدن کنی...            
خوانمت اما تو نشنیدن کنی...
دیگر از آن عشق وافر دم مزن.....                
چشم بسته سر به دیوارها مزن...
آنچه پنداری که تو اسرار پنهان من است...      
گوشه ای از جلوه تصویر عریان من است...
ور نه آن سر نهان را در خیال هم راه نیست...  
جنس آن از آنچه گفتند عابد و گمراه نیست
بهر آن سر نهان عمری تحمل بایدت...           
عمر نوح حتی کم است، صد عمر انسان بایدت...

با توکل به عظمت بی نظیر و مهربانی بی همتایش، گاهی که می توان به قدر توان و شجاعت چشم گشود، می توان دید که همچون بسیاری از قوانین ساده و زیبای حاکم بر پدیده های طبیعی به ظاهر پیچیده، در عمق مباحث اجتماعی و معنوی نیز مفاهیمی ساده و زیبا نهفته است.  در مورد چالش مورد بحث نیز با کمی چشمان گشوده و اندک شجاعتی بت شکنانه می توان گفت که:

 شکل گیری تقریباً تمام ادیان و مذاهب در جوامع بشری به این صورت بوده است که مدعیان راستین و دروغین مرتبط با وحی الهی ادعای ارتباط مستقیم و یا غیر مستقیم خود را با منبع وحی در بین نزدیکان، آشنایان و مردمان زمانه خود مطرح می کرده اند، یا مردم پذیرا می شدند و آن پیامبر و دین جایگاه خود را باز می کرد و یا ادعایشان دروغ تشخیص داده می شد و طرد می شدند. در ادامه در بستر زمان نیز مدعیان پذیرفته شده باز هم توسط جوامع عصر خود یا بعد از آن مورد پذیرش بیشتر ویا ادعایشان طرد می شد. ماحصل کار آنست که تا به امروز مانده است: مدعیان راستین و پذیرفته شده، مدعیانی دروغین طرد شده. که البته در محدوده زمانی و مکانی (جفرافیایی) میتواند روی موارد خاص و عام آن توافق و یا اختلاف نظر باشد. نکته اساسی آنست که تمام ابزار و قوه تشخیص بشری برای پذیرفتن و رد این مدعیان مرتبط با وحی الهی، عقل و قوای مکمل بشری بوده است. بدین معنی که گر چه مدعیان پیامبری سخن از وحی الهی و ارتباط با منبع وحی گفته اند، و خود را فرستاده خداوند نامیده اند، اما مردمان زمانه خود مدعی نزول وحی الهی در تصدیق یا رد انبیاء نبوده اند. شاید به ندرت در کنار یک مدعی، معدود افراد مکملی نیز سخن از دریافت وحی الهی برای تصدیق ادعای آن پیامبر گفته اند، اما ابزار اصلی و همیشگی مردمان زمانه و بعد از آن عقل و قوای مکمل بشری در پذیرفتن و رد یک مدعی بوده است. تا جایی که شنیده ایم و می دانیم و در تاریخ و مستندات هست، هیچگاه خداوند به تک-تک خیل عظیم قوم و ملتی وحی مستقیم از طریق ملائکش نازل ننمود که بدانید و همگان آگاه باشید که فلانی پیامبر و فرستاده ماست. مدعی طرح ادعا می نمود و مردمان با قوای عقلانی و بشری به ماهیت حرف و ادعای او توجه کرده درباره آن تامل و تفکر نموده پذیرا شده یا طرد می کردند. بدین سبب تمام ارزش و اعتبار عمومی ادیان و مذاهب رایج درست و نادرست مبتنی و وامدار عقل و قوای بشری است. به روایتی ما یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر داریم. و در این میانه شاید حتی صد نفر ار آنها هم نامشان و دینشان و مذهبشان به جای نمانده است. چه بسا مدعیان نیک منش که در اثر اشتباه مردمان و زمانه طرد شده اند و هرگز نه در زمانه خود و نه بعد از آن به راستین بودن شناخته نشدند. و چه بسا مدعیان دروغینی که باز هم به دلیل محدودیت و اشتباه قوه تشخیص بشری، مقدس و الهی نامیده شده و هنوز هم در جاهلیت بخشی از جوامع انسان امروزی جایگاهی رفیع و ربانی دارند.  انگار که انسان را هرگز از بت پرستی رهایی نیست، چرا که گرچه شاید بدان حد از بلوغ فکری رسیده است که جسارت شکستن بت های چوبی و سنگی را داراست، اما هنوز هم برای امکان درک خالق خویش، در تواناترین شکل ممکن هم در ذهن خود برای وی شمایل و آداب و صفات خاصی قائل شده و خدای محصور شده در مفاهیم زمانه و اقلیم خویش را می پرستد، خداوند اختصاصی قوم خویش را. گاهی سخن گفتن از عظمت مبسوط حضرت حق با برخی از این جماعت متعصب را می توان به تقابل طرح خدای واحد نادیده با بت پرستان عصر حجر مشابه دانست. همانان که نه تنها به دلایلی چون فساد های سیاسی-اقتصادی منفعت طلبانه، بلکه بسیاری شان از روی صدق و سادگی کودکانه ای از ترس سنگ شدن توسط بت های سنگی از فهم و پذیرش خداوندی متعالی تر هراس داشتند.    

قصد نوشته حاضر به هیچ عنوان تردید در ارزش و جایگاه معنویات الهی در زندگی انسان نیست، چرا که پیش از این در نوشته “ اعداد و مفاهیم حقیقی و موهومی: خدا در تفکرات مادی و معنوی”  جایگاه ارزشمند این معنویات در راه سعادت انسان مورد بحث واقع گردیده است. در سایر نوشته های این سایت همچون “تناقض در بینهایت”، “تعصبات و ملی گرایی” ، “فاصله های بهینه در شناخت” و “کمی درباره چیستی زندگی و آدمها” نیز به طور غیر مستقیم اشاره گردیده و بر آن اساس هم  بیان گردیده که وجود نقص در عینیات ملموس به معنای نقص در وجوه کامل زیبایی های نهان نیست و این راز یک تکامل دینامیک، شگفت و زیباست.  موضوع اساسی  بحث حاضر آنست که تردید در درستی و توانایی عقل و قوه بشری برای تشخیص راه سعادت در زندگی، سبب تردید در درستی ادعای پیامبران است. پیشینیان و نیاکان ما در پذیرش و یا رد یک مدعی از همان ابزار و توانایی هایی بهره گرفته اند که انسان امروزی در نقد دوباره یا چند باره آنها بکار می گیرد. سوال اساسی از متعصبین مذهبی طرد کننده سیستم های عقلایی و خرد جمعی در تشخیص راه سعادت و درستی ها،آنست که: چطور عقل بشر صدها و هزاران سال پیش در تامل و تایید پیامبر مورد منظورشان توانایی مقبول داشت اما امروزه همان قوه عقلانی اجازه حتی نقد و بررسی احکام مذهبی آن مدعی را ندارد که روزگاری از دریچه عقل انسانی در جامعه به اعتبار رسیده است. صحبت از ارزش ذاتی مدعیان پیامبری سوای از تشخیص قوه عقلانی بشری و مقبولیت مردمی، اجتماعی، حتی به فرض صحت، مانند به بحث و بررسی گذاشتن ارزش ها و الگوهای معنوی، فرهنگی،اجتماعی با کودکانی خردسال و یا مردمانی با عقل نارس است. چرا ما هیچگاه تایید یا رد کودکان خردسال و یا کودنان را در مباحث اساسی شرع و قوانین کلان اجتماعی معیار درستی و نادرستی نظریه ها نمیدانیم؟ صحبت از تردید در غرایز فطری شگفت و زیبای کودکان در برخی موارد ارتباطی و حیاتی نیست، صحبت از تعرض حتی به کودنان بیگناه در کم توانی عقلی شان نیست. صحبت از آنست که در طرح دعوت و بیعت، در تبیین معنای عدالت و صلح، قانون گذاری و تشخیص معانی و مفاهیم مذهبی، اخلاقی، فلسفی، همه و همه اصل اساسی، وجود طرف گفتگویی با عقل متعارف انسانی است. صحبت از وجود ارزش ذاتی در چیزی و کسی بدون مقبولیت عقلانی اجتماعی تنها تخیلی بی حاصل است که امکان هر گونه تشخیص حتی مدعیان راستین از دروغین را هم می گیرد. خلاصه کلام آنکه حتی اگر عقل و قوای مکمل بشری به هر شکلی (مانند قدرت تخیل، تفکر، احساس، روح، الهام و …) و هر چه بنامی مشان، کم توان، مورد تردید و ناکافی در تشخیص راه سعادت و درستی ها باشد، چاره ای و راهی جز تکیه بر آنها نیست، چون داشته انسان چیزی جزآن نیست حتی برای تشخیص صحت ادعای پیامبران و درک محتوای کلامشان برای سطوح عملی در جامعه.           

باز هم شاید لازم به یادآوری است که منظور نوشته حاضر نه طرح هیچگونه تردید در جایگاه ارزشمند معنویات که بیان این مطلب است که برای انسان عملاٌ چیزی جز عقل و قوای مکمل بشری و قوه تفکر و خرد جمعی در پیمودن راه زندگی و تکامل وجود ندارد. شاید بتوان گفت دین و معنویات بخش موهومی (به معنای مفهومی کلمه نه جنبه منفی آن) قوه تفکر انسانی است که همانطور که در بحث اعداد موهومی اشاره گردید، در کنار بخش حقیقی ملموس، قوه اندیشه مختلطی را شکل میدهد که همچون مجموعه اعداد مختلط در ریاضیات و فیزیک، توانمندی شگفت و وسع تریی را در فهم و ادراک پدیده های جهان هستی و پیمودن راه سعادت داراست. پس پرسش تاریخی و همیشگی انسان برای گزینش یکی از معیارهای عقل یا دین در موارد مورد اختلاف در پیمودن راه سعادت بشری، پرسشی از اساس دارای اشکال است، چرا که دین اعتبار عملی اجتماعی خود را از عقل به ارث برده است. بدین روی اگرچه توانمندی سیستم دموکراسی و مردمسالاری از جوانبی، مورد پرسش جدی میتواند باشد (به نظرم در مدل های دموکراسی غربی به جهت ضعف جایگاه مفاهیم موهومی (معنوی))، اما اگر طرح این ایراد با تکیه بر تردید در توانمندی عقل و خرد جمعی در راه شناخت باشد، چنین تردیدی خود ایرادی نیز بس بزرگ  در درستی ادیان و توانمندی ساختارهای مذهبی است.

دیده بگشا ای تو حیران در سرا…       تا ببینی اندکی زین ماجرا…

پ.ن: موضوع و متن حاضر را از حدود دوسال پیش برای سایت آدمها در نظر داشتم، اما به جهت حساسیت موضوع مورد بحث در ارائه آن تعجیل نداشتم، نخواستم که مبادا پرده دری کرده باشم، اما به همین دلیل هم عدم طرح آن بیش از این میسرم نبود، که مبادا در بیان حقیقتی که هم او در جانمان جاری می کند هراس به دل راه داده و پرده پوشی منفعت طلبانه کرده باشم. سعی کردم که این موضوع را به قدر وسع و توان محدودم بیان کنم، اما هرگز جان بیتابم و چشمان مشتاقم به روی حقیقتی والاتر که ممکن است هر دم از سوی او در کلام هر آنکه دوستدار وی است، بر من جاری گردد، بسته نیست. آنچه مهم است نه تاکید بر نظر طرح شده در این نوشته، که درکی والاتر و حقیقی تر از زندگی، از انسان، از آن خالق بی همتاست.

قسمت تکمیلی (در توضیح به برخی از دوستان)

ممنون از تحلیل و نقد همه دوستان عزیز. اول اینکه حرف اصلی این نوشته یک چیز بود: اعتماد به توانمندی انسان (در قالب عقل، خرد، احساس، الهام و .. ) به طور عام (نه فقط مختص به معدود مقربین درگاه باری تعالی) برای تشخیص و پیمودن راه سعادت. صحبت این بود که حتی در صورت بیان لزوم وحی و آورده های دینی خاص برای این راه از طرف مذهبیون، باز هم تشخیص وجود، کیفیت، خاصیت و صحت وحی های منتسب به خالق هستی ، پذیرش یا رد (به جا یا نابجای) آنها از مدخل عقل انسان صورت میگیرد. مثل همین سوال و نقد‌هایی که برخی از شما در برخورد با مطلب حاضر بیان  کردید که یک سیر تفکر عقلایی رو طی کرده است. لذا منظور اعتماد به انسان هست حال با نام عقل یا لفظ یقین. اینکه اینها چه تفاوتی دارند و جایگاه عقل و احساس و یقین کجاست بحث ثانویه است (که مختصراْ در بحث دو پنجره عقل و احساس اشاره شده است). صحبت سر این بود که شما، ما و آنها (انسانها بطور عام) چنین توانایی رو داریم و پذیرش این توانایی مقدم بر تعلیمات هست. اگر نه ارزش همه تعلیمات زیر سوال میرود. لذا برای مثال زیر سوال بردن سیستم لیبرال دموکراسی همان اندازه اشکال دارد که زیر سوال بردن سیستم مذهبی دارد. چون هر کدام جایگاه خودشون رو در جامعه انسانی داشتند و دارند. و اگر هم در آینده با رشد فکری انسان نیل به یکی از این دو بیشتر و بیشتر باشه و یا برعکس زیر سوال برده شود، چه درست و چه اشتباه، این حق رو به انسان باید داد و با برچسب ضد دینی یا ضد دموکراسی نباید توان  و کنکاش انسان رو زیر سوال برد. چون در در طی تاریخ و هم اکنون نیز برخی با توسل به مذهب سعی در زیر سوال بردن توانایی انسان به طور عام برای تشخیص راه سعادت کردند بدون توجه به اینکه مدخل ورود دین و تشخیص یا رد پیامبران همین توانایی و خرد بشر بوده است. پس حالا هم بشر اجازه نقد اساسی هر آنچه رو اجدادش پذیرفتند یا رد کردند دارد. فکر میکنم توضیح بیشتر سبب تکرار کل پست در اینجا خواهد شد.

نکته دوم: به نظرم یقین در بسیاری از موارد چیزی مانند عادت عقلی و تجربی هست. آیا تا به حال شده یقینی غیر عقلانی به دلمون جاری بشه؟  نمیخوام از یقین های مذهبی مثال بزنم که مبادا بی حرمتی تلقی شود اما مثلاً اینکه یقین پیدا میکند شخصی که فردا باران می آید (حالا یا میاد یا نمیاد) اما چرا یقین نمیکند که فردا از آسمون گلابی می بارد؟ اصلاً به چنین چیز عجیبی بعیده فکرم کنه. یا مثلاً یقین میکند که فلان دوستش آدم بسیار خوبیه یا برعکس بدیه،  اما چرا یقین نمیکند که این دوست رئیس جمهور سریلانکا هست؟ معمولاً یقین های ما به صفات و پدیده های مکرر الوقوع تجربی یا ذهنی ارتباط دارند که مدخل عقلایی دارند. خیلی اوقات هم یقین های ما نوعی برآورده شدن ذهنی آرزوهای ماست یعنی چیزی رو که خیلی دوست داریم بشه، یا نشه، یا خوشمون میاد ازش یا بدمون میاد ازش رو اونقدر در ذهنمون بهش فکر میکنیم که انگاری مقدمه انجام اون رو ذهناً ایجاد کردیم. حالا اینکه این تصور ذهنی نزدیک به واقع، تا چه حد هم باعث افزایش توان و انگیزه ما برای انجام عینی اون موضوع در عالم واقع میگردد، یک بحث روانشناختی مهم و پیچیده هست، اما در همین حد به نظرم میاد که در صورتی که نوع اون آرزو یا یقین مرتبط با امورات در حد توان ما باشد، چنان تصور ذهنی خیلی کمک کننده برای وقوع عینیش هم هست و یقین ها برآورده میشوند  به جهت ایجاد انگیزه و افزایش اعتماد به نفس و تمرکز (مثل اینکه یقین کنی فلان درس رو نمره خوبی میگیری). اما وقتی این یقین ها در مورد اموری خارج از محدوده توان و تاثیر مستقیم ما باشند (مثلاً به عنوان یک شهروند معمولی ایرانی یقین کنیم تیم فوتبال ایران فلان تیم ملی رو میبرد) تاثیر این یقین بر نتیجه…؟؟؟؟ خیلی جای سوال دارد. به همین دلیل هم هست که ما اغلب در موارد زیادی از اتفاقات زندگیمون این جمله رو از اشخاص زیاد می شنویم: اصلاً فکرش رو نمیکردم که اینطوری بشه، یا اینکه: کی باورش میشد؟ پس در مقابل بسیاری از حالات یقین، حالات بهت و حیرت هم فراوان داریم (برای مثال در اتفاقات عشق و عاشقی بیشتر یقین های خالصانه و پر شور به بهت و عکس اون ختم میشه، که در بحث چیز های سوم در عشق راجع به این مطلب صحبت شد). مشابهت جالب دیگر در اینجا وقتی هست که یقینی (آرزوی بر آورده شده ذهنی) به جهت جنس موضوع قابلیت بررسی و مجال امتحان رو در زندگی پیدا نکند یا خیلی به ندرت. در این صورت گاه آن یقین برای همیشه و تا ابد باقی خواهد ماند. و این شباهت بسیار زیادی با عشق های مجال نیافته  و سکوت های تست نشده (هر دو از مطالب پیشین) دارد، که برای همیشه و تا ابد خاطره آن عشق به کام نرسیده و یا تداوم نیافته چون یقینی زیبا باقی میماندو کما اینکه بسیار از عشق های مجال یافته منجر به شکست هم اگر که در میانه راه به دلایل عوامل خارجی (عاملی انسانی یا محیطی اجبار شده به عاشق و معشوق) به هجران بدل میگردید و لذا هیچگاه مجال آزمایش کامل آن یقین فراهم نمیشد، به اتفاق عاشقانه خاطره انگیز و زیبایی بدل میگردید.  و از این سبب آوازه عشق های به هجران کشیده شده توسط عوامل خارجی بیش از عشق های مجال یافته هست. موضوع رد تما قصه های عاشقانه نیست، که در بحث چیزهای سوم در عشق امکان توفیق در عشق های مجال یافته هم مورد تاکید و دربارش صحبت شد.  

 موضوع وارد کردن اشکال اساسی به احساسات، الهام و یقین آدمی هم نیست، چرا که این موضوع در بحث مفاهیم معنوی (موهومی) بهش اشاره شده که این مفاهیم بسیار ارزشمند و حیاتی هستند برای توفیق انسان در راه زندگی. اما زندگی و حقیقت هستی به نظرم محبوس در یقین های موضعی و عینی نیست. درست مثل همن نکته ای که در مطلب چیزهای سوم در عشق گفته شد که ارزش اتفاقات عاشقانه به معشوق عینی نباید محدود گردد تا با نوسان نواقص و ایرادات اون، ارزش عشق های بی واسطه نیز زیر سوال رود. یقین های موضعی و معشوق های عینی و سایر مفاهیم موهومی (معنوی) پارامترها و عواملی بسیار ارزشمند برای حل معادلات زندگی در میانه های راه انسان است. برای مثال بهره گیری از تعریف y=f(g(x)) در توابع ضمنی برای حل موضعی در نقطه x=5 و g(x)=logx  به معنای دائمی اینکه همیشه g(x)=logx و x=5 نیست. فرض و تصورات مختلف ذهنی از بزرگترین و زیباترین راهکارهای انسان برای تعریف و تحلیل بسیاری از مسائل بوده است. همانطور که در بحث مفاهیم موهومی هم مطرح شد، به نظرم تعریف بسیاری از مفاهیم معنوی مانند امید، عشق، آزادی، عدالت، دین، خدا و …. از بزرگترین هنرهای زیستی انسان در راه زندگی بوده است. زیر سوال بردنشان توسط مادی گراها (دنیای مبتنی بر مفاهیم حقیقی) به دلیل عدم امکان تعریف شفاف و حقیقی پسند آنها، به نظرم نباید سبب خدشه به اصل این هنر گردد، اما خوب است که بتواند سبب تبیین جایگاه آنها در کنار مفاهیم حقیقی گردد تا همچون ریاضیاتی ناقص، دستاوردهای انسان را محدود به اشکالات فضایی نکند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.