روزمره گی های مترقی

نوشته اخیر یکی از دوستان سبب شد مطلبی را که اخیراٌ بهش بیشتر فکر میکردم برای این پست در نظر بگیرم. خلاصه مطلب ارتباط به دلتنگی آدمها دارد و وقت و انرژی که برای به سامان کردنش بکار می گیرند به کمک عشق، هنر، عرفان و مذهب به صورت ریشه ای و از طرف دیگر با انواع سرگرمی ها و تفریحات به صورت موقت. توصیف دلتنگیهای آدمی هیچگاه تمام شدنی نبوده و نیست. به نوعی دیگر چنین روندی در نوشته های با وجه غالباٌ احساسی حتی در آثار نوابغ تاریخ و ادبیات ایران زمین همچون حافظ شیرازی هم به وضوح مشهود است. اگر چه انصافاٌ میتوان در برخی از اشعار حافظ فلسفه بسیار ناب و عمیق و نقد های اجتماعی بسیار آموزنده ای هم یافت، و یا به گونه ای همه اسرار عالم را به شکلی در آن آینه دید، اما وجه غالب شعر حافظ متمرکز بر شرح وصل و فراق عاشقانه به زیباترین شکل ممکن است.  با تمام ارزش و احترامی که برای حافظ و اشعارش قائلم اما به نظرم چنین خصلتی سبب محدودیت تاثیر گذاری معنا دار شعر حافظ  در روند تکامل تفکر است به ویژه وقتی که می خواهیم آنرا به همه ابعاد زندگی تعمیم بخشیم. این موضوع تنها در مورد شعر حافط مطرح نبوده و بسیاری از آثار سایر شعرای ایرانی چه در سبک قدیم و سنتی و چه در قالب شعر نو اینگونه هست. در این میان البته به نظرم آثار بزرگانی چون سعدی و به ویژه مولانا برای فهم حقیقی تر و جامع تر از زندگی غنی ترند و تعمیم بخشی آنها کم اشکال تر است. البته اشکال در آثار این شعرا نیست اشکال به نظرم در ماست که میخواهیم همه چیز را شاعرانه ببینیم و بفهمیم و همه ابعاد زندگی را شعر گونه تفسیر و تحلیل کنیم. اشکالی که به جای خود یک مزیت و حسن بسیار ارزشمند ایرانی است اما وقتی به همه ابعاد تعمیم داده میشود کم خاصیت می گردد. با چنین نگاهی شاید لازم باشد به مجموعه آثار شاعران، نویسندگان و متفکران کشورمان به سبک قدیم یا نوین نگاهی دوباره داشت تا جایگاه توان تاثیر گذاری آنها از محبوبیت عامیانه شان تفکیک گردد. و بدین گونه خواهد بود که شاید بتوانیم منطقی تر و صحیح تر از کلبه احساسمان پنجره ای هم  بگشاییم به فلسفه و منطقی صریح تر و علوم اجتماعی کارسازتر، چه با همت و تراوش ذهنی ایرانی خود و چه با بهره مناسب از تفکرات و مکاتب ارزشمند سایر فرهنگ ها.

اگر چه موضوع و مثال بحث حاضر با شعر شروع شد اما چنین چیزی در سایر زمینه ها و علاقه های سامان بخش مذکور مطرح است. مانند بیش از حد در چنبره تاثر عشق های عینی شخصی و یا حالات و آداب عارفانه افتادن و یا با هر گونه دلمشغولی ارزشمند مترقی محصور شدن. حتی گاه درگیری مکرر و چرخشی تفکر و گویش ما با واژه های سیاسی اجتماعی نوینی همچون حقوق بشر، دموکراسی، لیبرالسیم و غیره در صورتی که در همان مراحل مقدماتی آشنایی بماند و تنها ابزار نوینی برای تفسیر دورا دور پیشرفت ها و پسرفت ها به شکل عام باشد، نیز به نوعی دیگر سبب همان اشکال است.  

اخیراٌ واژه ای مرتب از خواندن بسیاری از نوشته های سایت ها، وبلاگ ها در ذهنم تصویر می گردد. تصویری که گاه در بسیاری از مجموعه سریال ها و فیلم های ما هم قابل برداشت است. این واژه و این تصویر که شاید گاه خود من را هم بی نصیب نگذاشته و متمایل میکند این است:  روز مره گی های مترقی. اگر چه هنوز هم غالب جامعه ما در گیر روزمره گی هایی ابتدایی است، و هنوز هم درد نان و مد و مدل، سبب به حاشه رانده شدن درد عدم مطالعه شده است، و حتی داشتن شهر وندانی با روزمره گی هایی مترقی یک غنیمت و پیشرفت در قیاس با آن روزمره گی های ابتدایی است، اما معضل اصلی روزمره گی های مترقی گرفتار شدن قشر باسواد، دانشجو، محقق، استاد، و حتی روشنفکر ما در چنبره های خواندن و نوشتن های نه چندان راهگشاست. گرفتار شدن قشری که میتوانند و لازم است که در جهش جامعه به دنیای نوین ایفای نقش کنند. اما به نظر میآید که بسیاری از این خیل محدود به صرف داشتن عادت مطالعه، خواندن و نوشتن، به صرف دلمشغولی مترقی تر از درد نان و مد و مدل، به صرف گوش دادن به اخبار و موسیقی غنی تر، خرید روزنامه و مجله و بحث های سیاسی اجتماعی، و … خود را از درد روزمره گی ابتدایی فارق دانسته و اما از درد روزمره گی مترقی خود کم خبرند. به نظرم مادامی که متاثر از چنبره های ابتدایی یا مترقی در فهم بهتر و بکار بستن آن در مسیر زندگی بیم و کاهلی نشان دهیم، هنوز هم دچار روزمره گی هستیم. روزمره گی که البته می تواند خود نوعی زندگی زیبا و با ارزش باشد، به شرط آنکه بتوانیم فراموش کنیم که بخش عظیمی از حقیقت زندگی فرای آنست، چیزی که درک آن شجاعت و همتی مضاعف می خواهد، همانی که ما رااز روزمره گی های ابتدایی تا مترقی ارتقاء داد و نباید در آن متوقف شود. 

با تمام ارزش و اهمیتی که برای وجه احساسی آدمها قائلم و خود نیز از این آب و آتش بی نصیب نیستم و نمی خواهم که باشم، اما باید که این معجون آب و آتش در راستایی به کار گرفته شود. بیش از حد در چنبره توصیف آب و آتش ماندن نتیجه اش عدم توفیق در حرکت است حتی به حد مقدور از آن انرژی موجود. بدان حد که حتی خصلت نیرو ساز آن احساس ناب هم ممکن است بی خاصیت شود. و بدین صورت است که در خاصیت آن و گاه حتی در وجود آن هم ممکن است تردید کنیم. هراس من از چنبره روزمره گی های مترقی است بر من، بر تو، بر مایی که مختار نیستیم که دانش خود را تنها در توصیفات آب و آتش آن آمدن و رفتن چنان محصور کنیم که درماندگان آن وادی ابتدایی را از آن چندان سودی نباشد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.