کمي درباره چيستي زندگي و آدمها (1)

هستي در مه:

گفتن از چيستي زندگي و آدمها به هيچ عنوان ساده نيست. من هر چقدر که فکر کردم و بحث کردم و مطالعه کردم و به زندگي و چيزي که ازش لمس ميکنم نگاه کردم چيزي جز اصلاح “هستي در مه” رو نتونستم در غايت ذهن خودم تصور کنم. مهي که بسته به جايگاه فکري ما و تجربيات ما و قدرت بينش ما گاهي ميشه کمي در حد ناچيز از چيستي هستي از اون فهميد. و آيا مياد روزي که جهان نهفته در اين مه بر ما آشکار بشه؟ و اگر شد آيا در مهم عظيم ديگري آغشته نيست؟…

برا همين به نظر مياد هيچ قانون کلي وجود نداره که بشه باهاش قدر آدمها و رفتارو انديشه‌هاي اونا رو سنجش کرد و نمره داد…

دو پنجره، عقل و احساس:

اما از طرفي در اين مه عظيم نفسي مياد و ميره و گاهي دل آدم چيزهايي رو دوست داره… گاهي منطقيشو و گاهي هم غير منطقي… برا همين چيز کمي که از اين هستي در من معنا داره دو پنجره اگر چه گاهاٌ مرتبط اما تقريباٌ متفاوت و مستقل وجود داره، دو پنجره عقل و احساس…، اگر چه سعي کردم و ميکنم و بي اختيار فکر و انديشه من به دنبال فهمي عقلاني و منطقي از زندگي و آدمهاست… اما وقتي اين عقل خسته از هيبت اين مه غليظ درمانده ميشه … در اون لحظه‌اي که احساس من از شنيدن نوايي دل‌نشين و آشنا… و يا از ديدن چيزي يا دوستي دلربا به وجد مياد و نفس‌ها رو معنادار تر در سينه به گردش در مياره… من در خويش الزامي براي درک منطقيو عقلاني براي لمس اين شادماني با کورسوي عقل نميدم… اما وقتي هم که غرق در پنجره احساس و متعاقب اون تعصبات و خواب آلوده آشناي نزديک پيرامونم هستم… از تنبلي عقل و ريزش شجاعت لازم براي جستجويي تازه و مداوم بيمناک ميشم… و از پنجره احساس براي فهم بيشتر فاصله‌هاي دورتر از چيزي به نام من گامي تازه ميطلبم… شايد که در سير چيزي به نام من بين عقل و احساس چيزهايي ديگر هم بيابم…

وضعيت چهارم:

در اين ميان شايد اين ترکيبي از فهم من از اين دو پنجره بود که گفت:

 چهار اصل اساسي زندگي جاري و رفتار آدمها رو ميسازه:

  1. هر آدمي مثل هر کوره داغ و روشن به دليل موجوديت و زنده بودن حاوي منبع انرژي هست
  2. اين انرژي فقط و فقط تا اندازه‌اي بسته به نوع آدمش و محيطش قابل حبس هست
  3. هر آدمي مايل هست که اين انرژي رو به صورتي سالم، مسالمت آميز و مفيد براي محيط و جامعه و خودش صرف کنه
  4. و آدمي اين انرژي مهار نشدني اين کوره داغ رو اگر ننتونه از مکانيسم صحيح صرف و منتقل کنه پس از زمان محدودي محبوس ماندن

بي‌اختيار به پيرامون خودش و جامعه منتشر مکنه حتي اگر شده خودش و همه دنيا رو به آتش نابودي بکشونه.

گاهي حس ميکنم بزرگان جامعه ما (و حتي خود ما) سعي ميکردن اصل اول رو انکار کنن و باور عملي به وجود اين منبع انرژي و نيازهاي متفاوت در آدمي نداشتند که هنوزم بعضي‌هاشون اينطورن. اما مثل اينکه تعداد قابل توجهي به مرور اونو باور کردن، وقتي که حرارت اين تنور داغ بلاخره به سرو صورتشون خورد. خوب با کلي مشقت مرحله اول درک شد، اما بعدش اغلب سعي کردن نظرياتي براي حبس اين انرژي بدن. خوب البته با ترويج علوم شرع و اخلاق بست به آدمش و ايجاد محدوديت‌هاي نرم افزاري و سخت افزاري ميشه کمي ايزولش کرد کمي محبوسش کرد… اما اين کوره پر حرارت در نهايت هر پوشش ضخيم و عايق مقاومي رو ذوب ميکنه به خصوص که با بادها محيط پيرامون که امروزه با ارتقاء تجهيزات ارتباط جمعي به گردبادهاي سهمگيني بدل شدن که خود آدمي رو هم با خودش ميبره چه برسه به پوشش‌هاي پيرامونش…

اينه که به نظر مياد تنها راه يگانه پيش روي آدمهايي و جامعه‌اي به معناي متعارف سالم و موفق تنها اصل سوم هست. اصلي که تنها ايجاد راهاي عملي انتقال انرژي از اين کوره پر حرارت رو براي گرما بخشيدن به يخهاي در کمين نشسته در کف و سقف زندگي، راهي شدني براي بودني زيبا عملي فراهم ميکنه…

و افسوس که ما اغلب با ترديد در اصول اول و دوم، گرفتار در ورطه وضعيت چهارم فرياد و دست و پاي بيهوده ميزنيم.

ع-يار-ج

تير 1385

July, 2006, Potsdam, Berlin

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.